من و روزها



اولین وبلاگ رو توی پرشین بلاگ ساختم: بهمن ۸۳ بود. نسخه آزمایشی بلاگفا تازه شروع به کار کرده بود و خیلی زود جذب سادگی ظاهرش شدم و تنها پست نوشته شده رو به بلاگفا منتقل کردم. توی تمام این سالها و چند تا وبلاگ مختلف و چند بار آدرس عوض کردن، بارها و بارها پیش اومد که سایت چند روزی از دسترس خارج شد یا چند تایی از پست های جدید یا تعدادی از کامنتها ناپدید شدند. اما من یکی عبرت نگرفتم که نگرفتم! نسخه پشتیبان گرفتن با فرمت اچ تی تم ال کار شاقی بود و همیشه به بعد موکول می شد. کوچ دوستان به سایر سرویس دهنده ها هم انگیزه نشد چون سالها قدمت اینجا بود و حیفم می اومد! اما آخر سر چیزی شد که نباید! بعد از ۵۰ روز عدم دسترسی به وبلاگها، خیلی بی سر و صدا بلاگفا راه افتاد و آخرین بک آپ که دقیقا مال هفده ماه پیش بود اومد روی سایت! خوبه بک آپ اسمش روشه! حالا هر هفته گرفته نشه، هر ماه، هر ماه نشه، هر فصل. هر فصل نشه، هر سال باید گرفته بشه! نه این که آخرین بک آپ بره برای دو سال تقویمی یا به عبارتی پنج پایان فصل! تازه اونم به لطف حق به جانبی همیشه مسیولین، نه عذرخواهی، نه توضیح و نه هیچی.....

توی این مدت همش امیدوار بودم که همه چیز درست بشه. چند باری هم روی کاغذ با ورد نوشتم و تاریخ زدم که منتقل کنم به وبلاگ. فکر نمیکردم فاجعه این همه عمیق اتفاق بیفته. تنها باری هم که توضیح دادند گفتند آخرین بک آپ مال سال گذشته میلادیه و این یعنی فقط پنج ماه حذف! اما امیدوار بودم؛ حتی خوابی که دیدم اول تیرماه پست گذاشتم و وبلاگ سر جاشه هم خیالم رو راحت کرد، اما......

هفده ماه حرف و اتفاق و حس و حال و یاد و حرفهای دوستان یا به عبارتی خود خود زندگی؛ به سادگی نابود شد و از دست رفت؛ به بهای اعتماد به سرویسی که بارها ناکارآمدیش رو ثابت کرده بود. حال خیلی بدیه و از اون بدتر این که انگار هنوز 'سر' هستم و یکی یکی یادم میاد که چیا از دست رفته و دردم بیشتر میشه. فکر میکنم این اتفاق، حتی از جفای همسرجان سابق هم بیشتر قلبم رو شکونده!

دلم میخواد بنویسم. یا به عبارتی نمیتونم ننویسم. نوشتن برام عین خود زندگی شده. اصلا یک جور سوپاپ اطمینانه و آرامش بخش. در شگفتم از خودم و این همه بی اعتمادی به تکنولوژی و سپردن این حس به جایی این همه نا امن و بعد درد از دست دادنش. فکر میکنم به کاغذی نوشتن: اما دلم میخواد خونده بشم: خصوصا که جمعی از بهترین دوستان رو هم از همین وبلاگ دارم.

تازه دردسرش هم زیاده: روی کاغذ نوشتن و بعدا به دفترچه ممنوع منتقل کردن یک طرفزو همراه داشتن دفترچه ممنوعه و ترس از گم شدن یا خوانده شدنش دردسری بزرگتر. اصلا پست آخرم آرزوی داشتن دفترچه ممنوعه بود که بلاگفا آنطور ناجوانمردانه تمامش را به نابودی سپرد! در کش و قوس تصمیم به وبلاگ جدید داشتن و نوشتن در دفترچه بنفشی که انتخاب کردم هستم. انتخاب سرویس دهنده مناسب هم معضل دیگریست! بعد از ساعتها بی خوابی و شخم زدن فیس بوک چند دوست، یک سری به بلاگ اسکای میزنم که دوستی از سالها کوچ بعد از بلاگفایش راضی است.آدرس ایمیل که می دهم، می گوید قبلا ثبت شده! بعد از بازیابی رمز، می رسم به اکانتی که سال ۸۵ ساخته بودم با رمزی ترکیبی از اسم خودم و همسرجان و گاهی رمزدار می نوشتم از مشکلات آن روزهایم! بعد از این همه سال نه آدرسم غیر فعال شده و نه نام کاربردی ام! چقدر عجیب که تمام پست ها هم بی کم و کاست سر جایش است! و من چه ساده انگارانه وقتی سرویسی این همه مطمین هست، پایبند ماندم به بلاگفایی آن همه پر مشکل و دو هزار و اندی حس خودم و چندهزار حرف دوستانم را آنجا به امانت گذاشتم به اعتبار امکان تهیه نسخه پشتیبان شخصی، آن هم به مسخره ترین وضع ممکن و ظاهری مثلا ساده و کاربردی! بهترین کار همین است: کوچ دیرهنگام بهتر است از ادامه دادن آن وضع و افسردگی ناشی از ننوشتن! همین جا ماندگار می شوم و التیام خواهم یافت با دوباره نوشتن و خوانده شدن؛ این دو ماه ننوشتن، برای همه عمرم کافیست دیگر!

دوباره سبز خواهم شد.....





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 104 ،



حکایت به مرگ گرفتن تا به تب راضی شدن، برای ما حکایت آشناییه. "حق" باید مان را گرفتن و بعد از کلی دردسر و اعتراض و التماس، قسمت ناچیزی از آن را برگرداندن. یا حتی بدتر از آن، از بیراهه و غیر قانونی حتی، قسمتی از آن را نصفه و نیمه به دست آوردن و بسی مشعوف شدن ار این فتح!


حالا شده حکایت من که یک ماه بعد از نابودی وبلاگم و خواندن توضیحات مدیر در خصوص آخرین بک آپ سال گذشته میلادی، کلی غمگین شدن که پنج ماه از نوشته هایم رفت، بعد شوکه شدن از آرشیو هفده ماه پیش و از دست رفتن قریب به پانصد پست و افسردگی محض. حالا که آخرین بک آپ خودم را پیدا کرده ام که از هفدهم آبان 93 است به بهانه نوشتن دو هزارمین پست، یک دنیا خوشحال شدم وغافل از این که ای بدبخت! فقط 200 پست از دست داده ای نه پانصد تا !!


* عزادار و عصبانی ام از این همه پست از دست رفته و تمام کامنت های دوستان. اما شادی ام از پیدا شدن این بک آپ قابل توصیف نیست. خصوصاً که در نسخه فعلی بلاگفای موجود نه امکان بک آپ گیری هست و نه اعتباری به ماندن آرشیو باقیمانده!





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 103 ،


من چرا یادم میره که برای آدمها، به اندازه ای که برام ارزش قایل میشن، باید ارزش بگذارم و نه بیشتر؟! چرا فراموش میکنم اگر کسی رو دوست خودم میدونم و براش نگران میشم، مشکل منه و اصلا ربطی به ایشون نداره، شاید حتی خودش رو دوست من ندونه؟! هم عصبانی ام، هم ناراحت. خیلی هم زیاد.


یک بار توی یک موقعیت خیلی سخت، یکی بهم گفت که من دوستش هستم و برای دوستانشون نگران میشن. اون موقع این جمله خیلی به دلم نشست. توی اون شرایطی که بودم و مشکلاتی که داشتم و حادثه ای که برام پیش اومده بود و جسمم آسیب بدی دیده بود و به تبعش روحم خراشیده شده بود، این حرف قوت قلب خیلی خوبی برام بود. اما این حرف بار سنگینی روی دوشم گذاشت: احساس مسیولیت زیاد در برابر دوستان، خصوصا این آدم خاص که در اون مقطع بدون این که متوجه باشه خیلی کمکم کرده بود. هم اون حرف رو قبول دارم، هم هنوز مدیون و ممنون تاثیرمثبتی که خودش هم ازش بی خبره هستم. اما اون حرف مال مدتها پیشه و من گاهی واقعا فراموش میکنم! کسی که یک سال و نیم پیش من رو دوست خودش میدونسته و احساس نگرانی برام داشته، اصلا لزومی نداره که هنوز هم همونطور فکر کنه. به همین راحتی! پس لازم نیست من هنوز این همه احساس مسیولیت و دین داشته باشم در برابر این دوستی! که بعد نگران بشم و با ابراز نگرانیم باعث مشکل بشم و بعد هم این طور عصبانی باشم! در عین پیچیدگی، خیلی هم ساده است! بفهم لطفا!


* امیدوارم اگر روزی دوباره آدرس اینجا رو دادم و دوست مذکور متوجه شد، بازم مثل همیشه مجبور به عذرخواعی نشم که منظورم رو درست بیان نکردم!


بعدا نوشت: مشکل من توی تشخیص جایگاه آدمهاست و ارزش گذاری براشون. باید بفهمم برای هرکس چه جایگاهی دارم تا مطابق با اون متوقع بشم و طبق همون رفتار کنم. توضیح بیشتر هم لازم نیست!





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 107 ،



هنوز به این خونه عادت نکردم! یعنی راستش اصلا یادم میره وبلاگ دارم! خدا باعث و بانیش رو اصلاح کنه که با این پنجاه روز تعطیلی، عادت وبلاگ نوشتن و وبلاگ خوندن رو از سرم انداخت! البته نه که ماه مبارک هم بی تاثیر باشه ها! ماشاله روزها خیلی طولانیه و هوا گرم. من هم که بعد از اون بیهوشی و جراحی سرپایی و کلی آنتی بیوتیک بعدش، حسابی ضعیف شدم! امروز تازه سومین روز بود. به ظهر که میرسه رسما دشارژ میشم. از عصر هم تا افطار کاملا بی حال و ناتوان یک گوشه افتادم. لیوان سوم چای هم که تمام میشه هنوز گلوم خشکه و زبان به سقف دهان چسبیده! تازه خدا رو صد هزار مرتبه شکر که جز شرکت و زیر باد خنک جایی نیستم! اما با همه این مشکلات، این ماه رو دوست دارم. انگار آدم یک جورایی به خودش ثابت میشه. از سلامتیش هم مطمین میشه و شکرگذار. بعد هم میفهمه که خوردن اصلا چیز مهمی نیست! البته بگذریم که خیلی زود فراموش میکنه!

باید بنویسم: از جراحی کوچک و کلی حس بعدش و خاطراتی که برام یادآوری شد. از بهبود خودم و پیشرفت فراموشیم هم همینطور. و اتفاقات و مسایل دو ماه بی وبلاگی. اما نه حس و حالش هست، نه غریبیم با این خونه تموم شده. امیدوارم به زودی بتونم بنویسم.


جمله امشب: یه وقتایی هست که باید لم بدی و جریان زندگیت و فقط مرور کنی بعدشم بگی به سلامتی خودم که اینقدر تحمل داشتم.....

پی نوشت بی ربط: پینوکیو هم بزرگ شد انگار. آدم شد و از دست رفت. یاد اون پینوکیو که مثل فرشته ها بود و آرزوی خوبش برام معجزه میکرد به خیر....





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 102 ،
2015-07-02


پلاستیک رو تکان میدم تا آخرین دانه ها هم بیفته توی کاسه. آب رو باز میکنم تا خیس بخورن و ریگ شورش کنم. یعنی خیلی آروم و با دقت از یک کاسه به اون یکی و بعد برعکس تا برگ و شاخه های روی خاکشیر و ریگ و خاک ته ظرف جدا و شسته بشن. میرم به روزهای داغ تابستان. یادم نیست چه سالی بود، اما کلاس تابستانی بود و تمام لحظات انتظار برای رسیدن و طوار شدن مینی بوس، به امید رسیدن خونه و یک لیوان خاکشیر خنک خوردن سپری می شد. حاصل زحمت مادر جان: یک روز با طعم آبلیمو و یک روز با عرق نعناع، ......

عقب تر هم هست انگار. داریم از سفر برمی گردیم. توی توقف برای چای، پدربزرگ با شاخه های نازک زرد یا قهوه ای برمیگرده. نوک سرشاخه رو مابین انگشتهاش سایش میده و دانه های ریز قهوه ای رو توی دستش جمع میکنه. همون دانه ها ریز قهوه ای ته نشین پارچ سفره افطار زن دایی، توی غروب داغ تابستانی.....

همون دانه های ریز، که امروز کیلویی چهل وپنج هزارتومان قیمت داشتند....







برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 97 ،
2015-07-03


می خواستم با ورود به هفتمین سال، بعضی از پست های خصوصی آن زمان را از ثبت موقت خارج کنم که بلاگفا از دست رفت! امید و انتظار هم بی حاصل بود و بعد از دو ماه، هیچ! امان از این بلاگفای لامروت! هر آن چه خرد خرد و در طول سالها در تقویت حس نوشتن مان رشته بود را یک جا پنبه کرد با این نابودی وبلاگها. دستمان به نوشتن در صفحه ورد، نرفت که نرفت. هر آن چه هم در ذهنمان بود پرید و آنها هم که گوشه و کنار یادداشت و خلاصه گذاشته بودم برای به یاد ماندن و نوشتن هم سوژه سوخته شد از پس بی حوصلگی. کاش می شد باز هم مثل آن روزها بنویسم؛ در خانه محبوب و دوست داشتنی ام.....


چندتایی از دست نوشته های آن روزها هست که با درج تاریح نگارش در ادمه پست ها می گذارمشان. کاش توان بیشتر نوشتن داشتم. دیگر حافظه یاری نمی کند و ننوشتن یعنی از یاد بردن آن اتفاق یا حس. و به لطف بلاگفا، به همین راحتی هفت ماه از خاطرم رفت که رفت. باز جای شکر دارد که آرشیو خودم بود که این هفت ماه، شانزده ماه نشد!






برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 86 ،




[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]


برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 110 ،

سه شنبه 22 اردیبهشت 94


بعد از اون خواب عجیب و جای خالی دردناکی که توی قلبم مونده بود، دلم یک کتاب با احساس می خواست. چیزی که تحمل اون حس رو برام راحت تر کنه. ناخودآگاه دستم رفت سمت "آن کتاب". کتاب نسبتاً نازک رو چهارسال پیش شروع کرده بودم. موضوعش یادم نیست، اما اونقدر احساساتم رو تحت تاثیر قرار داده بود و با هر خطش چنان عشق وجودم رو پر کرده بود که نتونسته بودم از نیمه جلوتر برم. یادم نمیاد کسی در مورد احساسی بودن این کتاب گفته باشه. حتی موضوعش هم عاشقانه نبود. اما اون قدر قلبم رو فشرده بود که نتونسته بودم تمومش کنم. فکر میکردم تنها چیزیه که میتونه به حال خراب الانم کمک کنه. چند روز قبل که توی سرویس کتاب دستم گرفته بودم، حرکات ماشین حالم رو بد کرده بود و نتونستم چیزی بخونم. اما خوشبختانه این بار تونستم. هم در هر حال حرکت خوندم و هم طلسم چند ساله این کتاب تموم شد. از همه مهمتر هم بعد از مدتها، برگشتنم به کاری که عاشقشم بودم: ورق زدن و خواندن ورقهای کاعذی کتاب.....


پیکر فرهاد/ عباس معروفی/ 1388/ ققنوس/ 143 صفحه




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 100 ،


سه شنبه، 29 اردیبهشت ماه 94، یک هفته بعد از لمس آن جای خالی.....


عشق است. نیاز است. چشمهایم در حستجوی تو همه جا می گردد. اشک سرازیر است. قلب می زند: تند و بی وقفه. چشمهایم نگران است. انگار که آخرین بار باشد. می خواستم همه چیز را تقدیمت کنم: قلب و روحم که متعلق به توست. اما او آمده. "او" دیگر مال من نیست: خوب می دانم. حتی رها هم نبود. اما آمد. اشتیاقم را دید و اختیار از کف داد. او بود و عشقش. عشق تمام سالها را یک جا پیشکشم کرد. اما نمی بینمش. قلبم سرشار از تو بود و جز لمس دستانت هیچ نمی خواهد. چشمهایم پریشان تو بود؛ حتی در میان عشق او. آیا گناه از من بود؟ من که نمی خواستمش! خودش آمده بود. رها نبود اما تمام وجودش را برای من آورده بود. آغوشش را نمی خواستم، گله هم نکردم اما. قلبم با تو بود. روحم همینطور. می دیدمت. پیدایت کردم. اما اسیر آعوش اویم. در کنارم است. رهایم نکرده بود. رها نبودم. تو را می دیدم. تو را می خواستم. با تمام وجود. تو را می خواهم. تمام وجودم فریادت می زند. از جا پریدم. قلبم از سینه بیرون می زند انگار و یک جای خالی توی قلبم درد می کند. بار سنگینی سینه ام را می فشرد و نفس برایم تنگ است: درد بود. جای خالی بود و غم بود. حتی بارش ناخودآگاه چشمها هم آرامم نکرد.......

غروب است: ویولن نواز کوچه، تمام آهنگ های عاشقانه غمگین عالم را یکی یکی پشت سر هم نواخت و غم دنیا را به دلم سرازیر کرد. کاش "او" نبود. کاش به من باز نمی گشت؛ حتی در خواب. کاش تو نبودی. با تمام خوب بودنت؛ کاش هرگز نبودی.......


** بعد از شش سال ، عاقبت "تو" به "ایشان" و بعد هم "او" تبدیل شد. پیروزی کوچکی نیست! حالا گاهی "تو" می آیی و همه خوابهایم را پر از عشق می کنی و بذر امید در روزهایم می پاشی. "تو" یی که نمی شناسمت و چشمهای در جستجویم، "صورتت" را نمی بینند. "تو" کیستی غریبه، که از هر آشنایی آرامترم می کنی و بی قرارترم برای بودنت؟!.....





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 102 ،



از وقتی یادم میاد مشکل سینوزیت و گرفتگی نفس داشتم. قرار بود بزرگ که شدم جراحی بشم. بزرگ شدم و جراحی شدم و چند سالی خوب بودم. ولی اخیراً تنگی نفس اذیتم می کرد. توی سربالایی کوه و پله ها رو پشت سر هم طی کردن و خصوصاً خواب خیلی اذیتم میکرد. این شد که با مراجعه به پزشک آشنامون، طی یک تصمیم فوری و ضربتی، قرار شد تا قبل از ماه مبارک زیر تیغ جراحی برم. رفت و آمدهای مطب دکتر و مریض های به ردیف نشسته برای جراحی زیبایی بینی و دیدن خودم با اون قیافه ورم کرده و زنده شدن خاطرات جراحی قبلیم هرکدام برای خودش داستانی داره که اگر فرصتی باشد و حوصله اش، حتماً خواهم نوشت.....




[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]


برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 110 ،


هزار بار هم بگم کمه انگار! هیچ چیزی نمیتونه به اندازه صحبت / دیدار اتفاقی یک همکار / دوست قدیمی خوشحالم بکنه و معجزه باشه برای گذراندن یک روز بی انرژی و پر از کلافگی. خصوصا همکار ده، دوازده سال پیش روزهای خوب جوانی....





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 93 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 2620
  • بازدید امروز :3
  • بازدید دیروز : 7
  • بازدید این هفته : 11
  • بازدید این ماه : 133
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 11
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه